گفت: نمی خوام دیگه آدم باشم...

گفتم :چرا؟؟؟

گفت : نمی خوام مدام کلک بزنم...نمی خوام فریب بخورم...نمی خوام با ادعا زندگی کنم...نمی خوام دستِ آدما رو بگیرم و از پشت بهشون خنجر بزنم...نمی خوام بگم دوستتون دارم اما تو دلم به سادگیشون بخندم...نمی خوام مدام درگیرِ دروغ و خیانت و نا مردی باشم...نمی خوام به جای استفاده از آدم بودنم از انسان بودنِ دیگران سوء استفاده کنم...نمی خوام اینطور گرگ صفت و آدم نما باشم...می خوام بی جون باشم و بی اراده...

گفتم: درخت باش...

گفت: باید چیکار کنم؟؟

گفتم: چهار فصل رنگ عوض کن...هر فصل یک رنگ باش...میوه بده...سایه بده...طراوت بده...نفس بده...فقط هرگز نمی تونی حرکت کنی...

گفت: بی حرکتی سخته........

گفتم: کوه باش...

گفت: چطوری؟؟

گفتم: محکم باش...سرشار...پر از احساسِ بلندی...پر از فریادهای خاموش...پر از زیبایی و اقتدار... سرشار از تحسین...اما زیرِ پاهای انسانها...و گاهی سقوط از اوج با یک ریزشِ اجباری...

گفت: از سقوط بیزارم...

گفتم: دریا باش...

گفت: چیکار باید کنم؟؟

گفتم: باید بزرگ باشی و وسیع...پر از جنب و جوش و آشوب...پر از حرکت و طغیان...پر از سخاوت و بخشندگی...پر از حرفهای خوب و بد...نزدیک به آسمون و خدا...اما... باید تمامِ عمر پاک کنی تمامِ یک عمر بدی و سیاهیِ آدما رو...و هرگز صداشو در نیاری...

گفت: سخته سکوت در برابرِ بدیها...

گفتم: آسمون باش...

گفت: این چطوره؟؟

گفتم: برای همۀ دنیا سقف باش ...شب و روز بدی ها رو ببین و هیچی نگو...با خدا همخونه باش و مثلِ اون صبور...چشماتو ببند و طاقت داشته باش وقتی می بینی هم تو و هم خدا دارید بنده ها رو می بینید و اونها می دونن که سفرۀ تو پهنه و چشمای خدا بینا...اما هر روز یک نیرنگِ تازه دارن...فقط یادت باشه وقتی دلِ بزرگت گرفت طوری نعره نکشی که طفلی بترسه یا مادری کودکشو از ترس رها کنه و مادربودن رو فراموش ... صبور باش و وسیع...

گفت: غیرممکنه تحملِ بغض و کینه...

گفتم: کویر باش...

گفت: و چیکار نکنم؟؟

گفتم: وسیع باش...تنها ...بزرگ...زیبا...پر از سالها تنهایی ...انعکاسِ دعای آدمها باش...فرصت فریادِ دلهای پوسیده و گرفته باش...آرامشِ تمامِ دقیقه های رنجِ آدمها... اما...فقط باید سکوت کنی...هرگز فرصتی برای رعد...برای خروش...برای بارش...برای رنگ عوض کردنِ فصلهای تکراری نداری....

گفت: چقدر سختِ یک عمر سکوت...

گفتم: خدا، درخت...کوه...آسمون...دریا...کویر...و خداست...

بزرگ...صبور...بخشنده...سایه بونِ ِ دلتنگی های تمامِ آدما...و فرصتِ تکرارِ دعای تمامِ آدمهای خوب و بدِ ...

گفتم:اصلأ بیا آدم نباشیم...

گفت:؟؟؟

گفتم: بیا درخت باشیم اما یکرنگ...آسمون باشیم اما بدونِ سیاهی...دریا باشیم بدونِ آشوب...کویر باشیم بدونِ تکرارِ صدای ناله های دیگران...کوه باشیم بدونِ ریزش...

بیا انسان باشیم بدونِ حرفِ اضافه...