تبليغاتX
در ارزوی پرواز
مسیر باریکی بین عشق و نفرت
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 15:17  توسط DaDaAmir  | 

آدمی دو قلب دارد.
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود

با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود وقتی تو می رنجی او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش  بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود از دست هم نمی رود زلال است و جاری
مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 2:48  توسط DaDaAmir  | 

دکلمه زیبا از دوست عزیزم پرهام با همکاری سارا + فایل صوتی

برای دانلود فایل کلیک کنید


تمنای وِجودم دیدن تِوست                هماد آِرزوم بوسیدن تِوست

بیاغازم بنام تِو سحر را                   که دل خواھان آِغوشیدن تِوست

دگر منِ ساز عِشق را می نوازم         دلم بس خوش به آن رقصیدن تِوست

رسیده کار مِن آنجا ، شب و روز       که؛ حتی فکر مِن خوابیدن تِوست

عبور لِحظه ھا را می شمارم             دلم در حسرت بِوئیدن تِوست

نشد ھیچ بوئی از بوی تِو خوشتر      شقایق؛ عشق مِن روئیدن تِوست

یکی آواره در این بی کرانی             اسیرم ؛ پیشه ام پرسیدن تِوست

نشانت را ز ھر کس من بپرسم!!       خدا داند کجا باشیدن تِوست

یکی می گفت برو پیش چِکاوک         که آنجا پھنۀ جوییدن تِوست

سراسیمه گذر کردم به رویأ              به جایی که فقط شا ییدن تِوست

شگفتا مرز بِی آلایشی بود                در آن سامان ھمی جِوشیدن تِوست

بیاد تِو زدم پر تا ستاره                   شراره جان کجا شوریدن تِوست

به دریای شِب عِشاق رسیدم            عزیزم ؛ اسم شِب نامیدن تِوست

نشستم من کنار سِاحل عِشق            ھنوز اندیشه ام شرمیدن  تِوست

سوار بر موج عِشق تا بی نھایت       گذر ؛ دل در پی آسیدن تِوست

زدم فریاد من از توفان گذشتم            گل مِریم کجا تِوفیدن تِوست

تو می دانی که من آزرده ھستم         و این دل خسته از نشنیدن تِوست

یکی دلباخته گفت ای عاشق پِیر       ھم اکنون آخر داویدن تِوست

تو در آزمایش عِشق سربلندی          که باران گویی از موییدن تِوست

چه آرام آمدی گلزار عِشقت             لباس عِاشقان پوشیدن تِوست

کنون رفتم بدریای خِیالت                ھنوزاز سمت عِشق تابیدن تِوست

چنان ای دل تو بر قلبم نشستی          که دل ھمواره در پائیدن تِوست

مرا در بزم عشق گستاخ مپندار       ھمی پندار نِیک سنجیدن تِوست    

سرود پرهام ترا با خندهایت            چرا که شِیفتۀ خندیدن تِوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 2:21  توسط DaDaAmir  | 

تو رو هر روز میبینم با این که رفتی از پیشم


منه دیوونه بی چشمات دارم دیوونه تر می شم


هنوز امیدوارم که تو برگردی به این خونه


به شوقه دیدنت خونه تا برگردی چراغونه


صدات کردم که برگردی همه گفتن که دیوونست


آره دیوونه بودم که هنوز عکست تو این خونست


چراغه خونه خاموشه تمومه شب تاریکه


منو باش فکر میکردم ته قصه رمانتیکه


دیگه این اخر قصه ست محاله دیگه برگردی


فقط ای کاش میگفتی چرا تنها سفر کردی


صدات کردم که برگردی همه گفتن که دیوونست


آره دیوونه بودم که عکست تو این خونست


چراغه خونه خاموشه تمومه شب تاریکه


منو باش فکر میکردم ته قصه رمانتیکه

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 22:35  توسط DaDaAmir  | 

Feel broken down, my body aches
My heart it bleeds from past mistakes
Can't stop the tears, they fall like rain
The words are spinning 'round my brain
So scared and feeling so alone
The coldness fills my every bone
No food, no sleep, can't think at all
Each way I turn, another wall
This darkness haunts my very soul
My world seems dead I've lost control
The only weapon is my pen
Depression has moved in again

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 22:44  توسط DaDaAmir  | 

یه شب یه روز یه ماه یه سال

یه عمــره که می گردم بدحال

چوکبــــــــــــــــــوتر بی پروبال

میرم همه جا

یه روز دیدم گــــم شد جــونم

دور افتـــادم از آشـــیــونـــــــم

بی خــــونه موندم سرگردونم

بی او به خدا

سلطـــان قلبم کجایی کجایی

رفتی که برمن بشادی گشایی

دروازه های بهشــــت الهــــی

اما صدافسوس

رفتی و برد از کفــــم زندگانی

عشق و امیــــد مرا در جوانی

رفتی کجـا ای که دردم ندانی

دردم ندانی

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 22:42  توسط DaDaAmir  | 

راهپیمایی زنان ایرانی در اعتراض به حجاب اجباری در سال1357


+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 22:29  توسط DaDaAmir  | 

بین سیم های سیاه، زیرِ آوار و صدا
بارشٍ خاکسترا، دریای خون زیرٍ پا
کی می تونه که بگه اینجا روزی شهر من بود؟!
لبٍ بی جون پسر، شعرِ پُرخونٍ پدر
لبریز زن های شهر، پوکه و باروت و درد
کی می تونه که بگه اینجا روزی شهر من بود؟!
خونه و سقف کجاست؟ کنج و ایوانش کو؟
میدونٍ شهر کجاست؟ برج و تندیس اش کو؟
تقدیرٍ مرد این بود، جسمٍ بی شرمٍ بلا بود!
سینما رویا(ل) کجاست؟ پپسیٍ سردش کو؟
کوچه ی خاطره هام، بوسه ی گرمت کو؟
شهر من مُرده دیگه، ای خدا شهر من کو؟!
بگو ای ابر سپید، روی ماه رسوا شه
توی بدرٍ کاملش، فالٍ مرگ پیدا شه

طالع نحس این بود، فصلٍ تاراجٍ زمین بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 22:40  توسط DaDaAmir  | 

بی خیال که نا رفیقه روزگار
دل گرم تو نداره سایه سار
بی خیال اگه که زیر این کبود
از شروع قصه هات هیچکی نبود

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 15:50  توسط DaDaAmir  | 


میدانم که نمی مانم و

می دانم که نیستم

اما ارزوی قلبی من این است

که ازاد ببینمت و

-رها

روزی که در ان مردمانت شاد باشندو

از ته دل یک دله سیر بخندند

روزی که هیچ مادری در ان

اشک ریزان از گور فرزندش جدا نشود

هیچ کس برای انچه در مغزش میگذرد

--نمیرد--

اری ایران

اری ایرانه من

ان روز خواهد رسیدو شاید.....

در ان روز تو پس از قرنها....

صد سال مبارزه

با مشروطه یا بی مشروطه

پس از دوره های بسیار

رنگ ازادی را ببینی

کبوتران رنگی

پرچم های سفید

خنده های راستین

بادکنک های رها.....

بانگ رهایی تمام در بندان از

حصار اندیشه های نا پاک........

ان روز خواهد رسید

من چه باشم چه نه

او چه باشد چه نه

اما تو خواهی بود

تو

ایران من

ایران ما

از اسارت جدا می شوی و

فرزندانت در اغوش پر مهرت ارام میگیرند

دیگر هیچ کس از غم فراغت در غربت نمی میرد

و هیچ مادری در گورستانه سرد اشک از دیده

نمیزداید!

مردمانت شاد مردمانت ازاد

من چه باشم چه نه!

او چه باشد چه نه!اما تو خواهی بود

ایرانه من !ای مادر داغداره سیاهپوشم

روزی خواهد رسید که رخت سیاه از تن خواهی کند و دست به اسمان بر خواهی داشت

و برای باز گشت همه ورفتن ستم از دیارت دعا خواهی کرد زیاد دور نیست!زیاد راه نیست!!

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 1:27  توسط DaDaAmir  |